....
خواب من آمدند
با اولین طلوع نور بی پایان خورشید
خاکسترشان را باد عبور داد
به کوچه های قدیمی گنگ خاطرات کودکیم
به جایی که اولین پروانه ی رنگی را گرفتم
و خط سرخ و آبی رنگش هنوز بر جایگاه همین
قلمی که بدست دارم نقش بسته است
![]()
تا نبينم فتاده در بندم
پر ز دردم ميان اين ادبار
هم از اين پس اسير خوانندم
تا سفيهان به خبط پندارند
من ز بختم هميشه خرسندم
همچو شادان به بزم مي رقصم
مي فريبم جهان به لبخندم
در غم آواز شاد مي خوانم
اين چنين است مکر و ترفندم
![]()
گم شده ام
درهیاهوی قلم های سیاه نتراشیده ی روی میز
پاک کنهای جویده شده ی شیطنت های کودکیم
بی حوصله گیهای ورم کرده و عذاب آور روزهای
یخ کرده ی جمعه
خستگی خیس انگشت های سرد و عرق کرده ام.
همیشه وا ژه های معنا از میان حفره های چرخ گوشت مغزم عبور کرده اند
-پیش از آنکه به حضور کامل خود رسیده باشند-
و من همواره توهم کلمات پاره پاره ام را در یاسی نامعلوم گم کرده ام .
با اینهمه ، واژه های زخمی و دست و پاشکسته ی من
هنوز از چسب زخم و عصا بیزارند .
![]()
تيغ اندر چشم داريم و تحمل مي کنيم
تلخ کامانيم و عمري دوري از مل مي کنيم
جان به لب گشتيم ما اندر غم هجران دوست
در سبيل صبر خود تقليد بلبل مي کنيم
بس که در انديشه مان فکري به غير از هيچ نيست
بر کلام نيک و بد سالي تامل مي کنيم
بر نمي آيد ز ما بيچارگان کاري دگر
در مسير وصل حق بر حق توکل مي کنيم
گر رسد اميد ما را يک دم از درگاه دوست
لحظه ها را قفل در دور تسلسل مي کنيم
دور چون از سادگي هامان به آساني گذشت
بعد از آن ما هم دگر ميل تجمل مي کنيم
زين سبب هر دم ز دل هامان مصفا مي شويم
شهر مستان را سراسر غرق سنبل مي کنيم
با نوازش بر قلم هر صفحه را جان مي دهيم
هر ورق را پر ز نقش فاخر گل مي کنيم
چون هزاران در بهاران نغمه ها سر مي دهيم
واقعيت را ملون چون تخيل مي کنيم
آن زمان بر عرش وي همچون ملک پر مي کشيم
دوري از انديشه سست تنزل مي کنيم
گفته ها مان از لطافت گه مسجع مي شوند
شعر ها مان را فقط وقف تغزل مي کنيم
گر شکر مي ريزد از هر لفظ مان آگاه باش
بر کلام نغز حافظ ما توسل مي کنيم
گر چه اندر شعر، ما يک عضو و حافظ پيکر است
قدر فهم خويشتن تقليد کاکل مي کنيم
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

